آه که من دوش چه سان بوده ام !

من فقط زیاد سخت به نظر میرسم.. همین ...دلم میخواد یکی بیاد بگه بشین ..برای یک روز هم که شده من تمام کارها رو انجام میدم تو بشین و فقط نگران نباش ... چرا اطرافیانم هیچ وقت حس نمیکنند من هم ناراحت میشوم ؟چرا هیچ کس حس نمیکند یعضی وقت ها کارهایی هم هست که من توانایی انجامشان را ندارم ..و به کمک نیاز دارم ؟ چرا اصلا هیچ کس نمیفهمد الهه هم دلش میخواهد بعضی کارها را با با اطرافیانش انجام دهد؟ چرا همه فکر میکنند در لحظات آخر و دقیقه ۹۰ من میتونم کارهای نکردشان را انجام بدم؟چرا هیچ کس درک نمیکند این ادم هم دلش میخواهد خیلی وفت ها تظاهر کند نمیتواند کاری را انجام دهد تا کسی به کمکش بیاید ؟

خوب من هم دلم همراهی همدلی میخواهد ... دلم میخواهد لحظاتی حس کنم که دوستم دارند !

مرا به خیر تو  امید هست ...

رفته ایم بیرون ..از این بیرون هایی که خیلی میچسبد ... خسته ام ..اما با این حال پیاده روی های این مدلی رو دوست دارم ..که هیچ کداممان ندانیم میخواهیم کجا برویم... روی پله های یکی از کتاب فروشی های امادگاه نشسته ام و او دارد حرف میزند ...ضدحال بدی میخورم ..باورم نمیشود ... میگم تو مطمئنی که همچین حرفی رو زد ؟ گریه ام نمی اید .... فقط منگم ...

--------------------------------------

توی اتوبوس از خستگی فرزانه سر میگزارد روی پاهایم ...خیلی دوستش دارم ..چادرش از سرش روی گردنش افتاده ... . سرم را از کلافگی میگزارم روی کمرش ... و تا خود ایستگاه شریعتی میخوابیم ....

دلم عجیب میگیرد ..حس میکنم خیلی تنهایم و به ۷ میلیارد انسان روی کره زمین فکر میکنم ..که حس میکنم همه شان یک جوری اند ....شب ها که بی خوابم ..میروم پای پنجره...به تمام این خانه ها که نگاه میکنم دلم میگیرد ...و نگران میشوم نکند کسی امشب با دل شکسته خوابیده باشد .نگران تمام این خانه هایم ..و حرصم میگیرد از این که نمیتوانم به تمام این خانه ها بروم و بینم کی دلش شکسته است تا نازش کنم...

 

بی شناسنامه بسوز آدم روز به روز

تبدیل شدم به یک آچار فرانسه تمام عیار ... پیچ همه را باز میکنم ...فرقی نمیکند کشیدن جدول عمر کل کلاس باشد یا معرفی یک نفر به جبهه مشارکت ... ...این وسط این آچار فرانسه عاجز عاجز است از ان که پیچ خودش را بازکند ...

امروز روز اول دی ماه است ... خوابم ..توی یک رختخواب خنک ...که یک دیوار بزرگ بزرگ روبرویش است  و افتاب ندارد ... و کنارم نرده های صورتی است ..و این رخنخواب خنک هم اتش مرا ارام نمیکند ... از خواب می پرم ... امروز روز اول دی ماه است ... و من راز فصل ها را میدانم ...  تا مدت ها منگم ..اما منگی خوبی است ... منگی خیلی خیلی خوبی ... است ...

پ.ن:این چند روزه در یک بی حسی مطلق به سر می برم ..انگار حواس ۵ گانه ام مدت هاست که از کار افتاده است ... و همه چیز یادش رفته ...

 

مرا همین بس است...

چند وفت است اینطور گریه نکرده ام .... چند وقت است ؟!

و بعد آن وقت من احمق چرا زنگ میزنم به تو را نمی دانم ..که نتوانی جواب بدهی ... که نباشی ... دلم نمی آید بگویم هیچ وقت نبوده ای ... ولی چه بوده ای و چه نبوده ای من همیشه حس کردم نبوده ای ..به همین سادگی .

چمدانم را بسته ام ... ایستگاه آخر هر چه میخواهد باشد حتی جهنم...یاد گرفته ام ...که هم کودکانه و هم صمیمانه گریه کنم ..بی هق هق .... وقتش است عزیز ... 

 

تبسم

خیلی اندام زیبایی دارد .. با اون مانتوی مشکی بلند و تنگ ..سوئیشرت سفید تنگ و موهایی با رنگ قهوه ای روشن .. چشم هایی که خیلی دقیق دقیق دور تا دورش خط  چشم کشیده شده و امتداد نقره ای کمرنگ چشم ها (۶۰ سال دیگه هم نمیتونم به  این قشنگی خط چشم بکشم).. من که دوست دارم تا آخر دنیا بشینم نگاهش کنم ... مخصوصا وقتی رژ صورتی تند میزنه ..نمدونم چند هزار دفعه حراست دانشگاه بهش گیر داده ... اما من دلم میخواهد تا خود صبح نگاش کنم ... دوستش دارم ... توی نگاه اول مثل نموم آدم های دیگر این دانشگاه به نظر میاد ... اما کم کم ... می فهمی که این دختری که تو دوست داری تا خود صبح نگاش کنی و دختر های چادری کلاس کلی پشت سرش چیز میگن ..چقدر..چقدر چی .. چقدر عمیقه....

تنها کسیه که توی  دانشگاه به فکر گربه هاست ...هر روز ظهر تمام گوشت ها و غذاهای اضافی بچه ها رو جمع میکنه و برای گربه ها میبره ..چقدر گربه ها دوستش دارن ..

تنها کسی هست که وقتی سر کلاس حواسم نیست و دارم پاهام رو مرتب تکون میدم ...سرش رو میاره نزدیک ..زل میرنه توی چشمام ..میگه باز عصبی شدی ؟ اون چیزی که داری بهش فکر میکنی و عصبیت میکنه حتی یک لحظه هم ارزش عصبی شدن نداره ...فضولی نمیکنه داری به چی فکر میکنی ..اون وقت زل میزنم به دستاش و فکر میکنم چه دست های نازی ... از اون دست ها که من براش غش میکنم ..یا وقتی سرم رو میکنم توی گوشی و اس ام اس میخونم میگه من خیلی دلم میخواد بدنم این اس ام اس ها مگه چند دفعه خوندن داره که از اول میای تا آخر و برمیگردی از اول .. و جوری نگاشون میکنی انگار که مائده آسمانیه ..میخندم ... میخنده .. من غش میکنم برای خندش ...

تنها کسیه که وقتی از کلاس میام بیرونو با اضطراب میگم وای حدیث امتحان رو بد دادم ... با قوی ترین لحنی که توش سراغ دارم میگه به درک ..به جهنم . مگه چند روز زنده ای ؟ میخوام چیزی که اذیتم میکنه نباشه اصلا ..و من هاج و واج نگاش میکنم ....

از نظر او همه چیز همیشه راه حلی داره ..همیشه در مقابل تموم وای حدیث هایی که میگم جواب داره ...از نظر من هیچ چیزی هیچ وقت  راه حل نداره... از نظر دختر های کلاس او خیلی گستاخ است ..اما من دوستش دارم ...دلم میخواد تا خود صبح بشینم و نگاش کنم ... دلم میخواد سرم رو بزارم روی شونه هاش و هر چی وای حدیث دارم بگم و اون هم بگه به درک ..تا اروم شم ...

سرش رو کج میکنه و میگه تو اگه بچه من بودی من میکشتمت ...این چه ادا اطواریه سر غذا خوردن در میاری ؟ ادم همه چیز باید بخوره .. حس میکنم چه مامان خوبی میشه ..دلم میخواد وقتی مامان میشه رو ببینم .. مرغ ها رو توی سلف برام تیکه تیکه میکنه و میگه تا اخرشو میخوری حرفم نمیزنی ...

او از این  بامرام های  خیلی خیلی نازنین است ...