آه که من دوش چه سان بوده ام !
خوب من هم دلم همراهی همدلی میخواهد ... دلم میخواهد لحظاتی حس کنم که دوستم دارند !
خوب من هم دلم همراهی همدلی میخواهد ... دلم میخواهد لحظاتی حس کنم که دوستم دارند !
--------------------------------------
توی اتوبوس از خستگی فرزانه سر میگزارد روی پاهایم ...خیلی دوستش دارم ..چادرش از سرش روی گردنش افتاده ... . سرم را از کلافگی میگزارم روی کمرش ... و تا خود ایستگاه شریعتی میخوابیم ....
پ.ن:این چند روزه در یک بی حسی مطلق به سر می برم ..انگار حواس ۵ گانه ام مدت هاست که از کار افتاده است ... و همه چیز یادش رفته ...
و بعد آن وقت من احمق چرا زنگ میزنم به تو را نمی دانم ..که نتوانی جواب بدهی ... که نباشی ... دلم نمی آید بگویم هیچ وقت نبوده ای ... ولی چه بوده ای و چه نبوده ای من همیشه حس کردم نبوده ای ..به همین سادگی .
چمدانم را بسته ام ... ایستگاه آخر هر چه میخواهد باشد حتی جهنم...یاد گرفته ام ...که هم کودکانه و هم صمیمانه گریه کنم ..بی هق هق .... وقتش است عزیز ...
تنها کسیه که توی دانشگاه به فکر گربه هاست ...هر روز ظهر تمام گوشت ها و غذاهای اضافی بچه ها رو جمع میکنه و برای گربه ها میبره ..چقدر گربه ها دوستش دارن ..
تنها کسی هست که وقتی سر کلاس حواسم نیست و دارم پاهام رو مرتب تکون میدم ...سرش رو میاره نزدیک ..زل میرنه توی چشمام ..میگه باز عصبی شدی ؟ اون چیزی که داری بهش فکر میکنی و عصبیت میکنه حتی یک لحظه هم ارزش عصبی شدن نداره ...فضولی نمیکنه داری به چی فکر میکنی ..اون وقت زل میزنم به دستاش و فکر میکنم چه دست های نازی ... از اون دست ها که من براش غش میکنم ..یا وقتی سرم رو میکنم توی گوشی و اس ام اس میخونم میگه من خیلی دلم میخواد بدنم این اس ام اس ها مگه چند دفعه خوندن داره که از اول میای تا آخر و برمیگردی از اول .. و جوری نگاشون میکنی انگار که مائده آسمانیه ..میخندم ... میخنده .. من غش میکنم برای خندش ...
تنها کسیه که وقتی از کلاس میام بیرونو با اضطراب میگم وای حدیث امتحان رو بد دادم ... با قوی ترین لحنی که توش سراغ دارم میگه به درک ..به جهنم . مگه چند روز زنده ای ؟ میخوام چیزی که اذیتم میکنه نباشه اصلا ..و من هاج و واج نگاش میکنم ....
از نظر او همه چیز همیشه راه حلی داره ..همیشه در مقابل تموم وای حدیث هایی که میگم جواب داره ...از نظر من هیچ چیزی هیچ وقت راه حل نداره... از نظر دختر های کلاس او خیلی گستاخ است ..اما من دوستش دارم ...دلم میخواد تا خود صبح بشینم و نگاش کنم ... دلم میخواد سرم رو بزارم روی شونه هاش و هر چی وای حدیث دارم بگم و اون هم بگه به درک ..تا اروم شم ...
سرش رو کج میکنه و میگه تو اگه بچه من بودی من میکشتمت ...این چه ادا اطواریه سر غذا خوردن در میاری ؟ ادم همه چیز باید بخوره .. حس میکنم چه مامان خوبی میشه ..دلم میخواد وقتی مامان میشه رو ببینم .. مرغ ها رو توی سلف برام تیکه تیکه میکنه و میگه تا اخرشو میخوری حرفم نمیزنی ...
او از این بامرام های خیلی خیلی نازنین است ...