چند وفت است اینطور گریه نکرده ام .... چند وقت است ؟!

و بعد آن وقت من احمق چرا زنگ میزنم به تو را نمی دانم ..که نتوانی جواب بدهی ... که نباشی ... دلم نمی آید بگویم هیچ وقت نبوده ای ... ولی چه بوده ای و چه نبوده ای من همیشه حس کردم نبوده ای ..به همین سادگی .

چمدانم را بسته ام ... ایستگاه آخر هر چه میخواهد باشد حتی جهنم...یاد گرفته ام ...که هم کودکانه و هم صمیمانه گریه کنم ..بی هق هق .... وقتش است عزیز ...