برای نیلوفر و بودنش که سخت به او و زندگی اش دلبسته ام :

نمیشناسیدش ...من هم نمیشناسمش ...نیلوفر را می گویم ...قبلا برایش نوشته بودم که دوست دارم ۳۰ سالگی ام مانند او باشد .البته اگر به ۳۰ سالگی برسم .. مانند او ....درگیر امتحان ها بودن نگذاشت چند وقتی به او سر بزنم و امروز وقتی خبر جداییش را دیدم ... میدانم باور نمیکنید و باور نمیکند که چقدر دلم خواست ۳۰ سالگی هم مانند او باشم ..مانند او آن قدر محکم که بنویسم : هنوز هم به خودم اجازه نمی دهم چیز بدی ازش بگویم...

پ.ن:چقدر خواندن نوشته های این نیلوفر شاد و محکم مرا امیدوار میکند ...

بعضی وقت ها از این که نمیتوانم اون چه را میخوام بنویسم لجم میگیره ...مطلب پایین هیچ ربطی به درس و مشق و این حرف ها ندارد..

حضور

درس نمی خوانم

              درس نمیخوانم

                        درس نمیخوانم

پ.ن:بی قرارم ..بی قرار تر از همیشه....عزیز .. ..من میدانم خیلی حوصله مرا ندارید ...میدانم از من خوشتان نمی آید ..میدانم چرت و پرت زیاد میگویم ..میدانم همیشه گند زده ام ...میدانم بچه بازی خیلی در آورده ام..میدانم ...میدانم دوست که هیچ حتی آدم خوبی هم نبوده ام ...میدانم با ۱۰۰۰ بار عذرخواهی دیگر هم ته کدورت باقی مانده روی قلب شما پاک نمیشود ...میدانم من دیگر برایتان  آن الهه سابق نیستم(چقدر گفتن این جمله سخت است ...آن قدر سخت که با هر بار فکر کردنش اشک هایم دانه دانه بی معطلی پایین میریزد...چقدر سخت است!) ..من این ها را خیلی خوب میدانم ...اما باز هم مثل همیشه کمکم کنید ..بیشتر از همیشه به کمکت احتیاج دارم ...حتی بیشتر از دوره کنکور ..اصلا نمیدانم باید چه جور بگویم ..اما عزیز ..کمکم کنید ...

پ.ن:من از دست رفته دارم از دست می روم!

delaram

دختر دایی هفت ساله ی من شاعر بزرگی است ..شعرش را بخوانید.

ساناز دختر خوبیِ

اما همش میگیره بهانه

می گه شکلات می خوام

شیرینی و آبنبات می خوام

یک عالمه چیز می خواد

مامان خوبش خسته شده

می گه مامانش آخه چقدر چیز می خری

نه شام می خوری ......نه ناهار می خور  (این قسمت تو هم نوشته شده از خودشم پرسیدم نمیدونست)

 پس دیگه مامانش خسته شده

از دسته ساناز جان

می گه بچه جان انقدر نخور آشغال

آخر شعر ما ساناز خوب شد .

 

کاش قبا بودمی...!

میام کیفمو بردارم ...کیفم میخوره بهت و صدای حلقه هات بلند میشه ..تمام وجودم یهو فرو میریزه ...نگاهت میکنم ..میدونم من بی معرفت از همه بیشتر واسه تو بی معرفتی کردم ..آرزو میکنم کاش توی دست هام میگرفتمت و منو میزدی ..حلقه هام رو به صدا در می آوردی ...این روز ها بدجوری نیازمند توام که بیایی و صدایم را در آری ...این روزها بیشتر از هر روز دیگه نیاز دارم که منو بلرزونی ...خم کنی ..نگاه به کاور مشکیت میکنم ...آرزو میکنم کاش حداقل جای کاور مشکی بودم تا پوستتو لمس میکردم ..یادم میافته که من هنوز برای این که تو صدامو در بیاری آدم نشده ام ...صدا میزنم اومدم !