کاش قبا بودمی...!
میام کیفمو بردارم ...کیفم میخوره بهت و صدای حلقه هات بلند میشه ..تمام وجودم یهو فرو میریزه ...نگاهت میکنم ..میدونم من بی معرفت از همه بیشتر واسه تو بی معرفتی کردم ..آرزو میکنم کاش توی دست هام میگرفتمت و منو میزدی ..حلقه هام رو به صدا در می آوردی ...این روز ها بدجوری نیازمند توام که بیایی و صدایم را در آری ...این روزها بیشتر از هر روز دیگه نیاز دارم که منو بلرزونی ...خم کنی ..نگاه به کاور مشکیت میکنم ...آرزو میکنم کاش حداقل جای کاور مشکی بودم تا پوستتو لمس میکردم ..یادم میافته که من هنوز برای این که تو صدامو در بیاری آدم نشده ام ...صدا میزنم اومدم !
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۸۷ ساعت 12:2 توسط امپراطور
|