مرا به خیر تو امید هست ...
رفته ایم بیرون ..از این بیرون هایی که خیلی میچسبد ... خسته ام ..اما با این حال پیاده روی های این مدلی رو دوست دارم ..که هیچ کداممان ندانیم میخواهیم کجا برویم... روی پله های یکی از کتاب فروشی های امادگاه نشسته ام و او دارد حرف میزند ...ضدحال بدی میخورم ..باورم نمیشود ... میگم تو مطمئنی که همچین حرفی رو زد ؟ گریه ام نمی اید .... فقط منگم ...
--------------------------------------
توی اتوبوس از خستگی فرزانه سر میگزارد روی پاهایم ...خیلی دوستش دارم ..چادرش از سرش روی گردنش افتاده ... . سرم را از کلافگی میگزارم روی کمرش ... و تا خود ایستگاه شریعتی میخوابیم ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۷ ساعت 20:58 توسط امپراطور
|