امروز بعد از طبیعت یاران (که من فکر میکردم میای و یه چیزی برات اورده بودم) سرور زود رفت و عجله داشت اما من و سیما مسافت خیلی زیادی رو با هم اومدیم ... سوار تاکسی که شدیم و باد خورد به سرم(هر وقت باد به کله من میخورم ذوق فکر کردنم میگله) با توجه به حرف های سیما و خودم که اصلا به این چیزی که میخوام بگم ربط نداشت به این نتیجه رسیدم که خیلی چیز ها هست که من باید بدونم و تموم اون چیز ها رو من به وقت معین خودش میفهمم ... نمیشه زودتر از وقتش این ها رو بفهمم .. حس کردم وقتی با یه دوست در مورد کس دیگه ای میحرفیم خیلی بیشتر  خودم رو میشناسم تا اون کسی که داریم در موردش حرف میزنیم !

نمیدونم این از خاصیت باد هست یا از خاصیت یک شنبه شب ها که خیلی دم رود خونه پیاده روی میکنم که یه حسی ته دلم میغله (میقله) و میاد بالا و من فکر میکنم که دارم عرش  رو سیر میکنم !