هی عزیز ترین عزیزم !
پدر که امتحان دارد ..میروم اتاقش .. و مدام می پرسم که بلد است ؟ فردا امتحانش را خوب میدهد ؟ قول میدهد که امتحانش را خیلی خوب بدهد؟ همیشه برای پدر بیشتر از خودم استرس دارم ...
او نگاهم میکند و همیشه میگوید جوری میگوید بلد است که خیالم راحت شود ..میروم بیرون و باز ۱ ساعت دیگه برمیگردم ... سرم را از لای در میکنم تو و میگم پدر بلدی؟! ![]()
من که امتحان دارم ..مدام غر میزنم .به کل کائنات دری وری میگویم و همیشه مینالم از این که بلد نیستم ...
من که امتحان دارم پدر مدام میگوید که کتاب و جزوه و ماژیک های رنگی را بندازم دور و بروم بیرون بگردم و اصلا هم برایش مهم نیست که من بلدم یا نه ..
پدر دانشجوی دکتراست و من دانشجوی لیسانس ... من مثل یک مادر پر استرسم و او مثل یک دوست ناباب ..که در حساس ترین شرایط مرا به بی خیالی دعوت میکند ...
پ.ن:پدر من مثل هیچ کس دیگر نیست ..۱۴ سالم است .. از پله ها تند تند می ایم بالا ..در را باز میکنم .. و میگویم پدر من عاشق شده ام ..
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۸۹ ساعت 0:26 توسط امپراطور
|