کلاس تمام شده است ...پنجره کلاس را باز میکنم ...عاشق این منظره دانشگاهم ..سرم را برمیگردانم تا ببینم کجای مانیفست مارکس را دارد سوال میکند...کتاب را میگیرد ..روی تریبون آرنج هایش را می گزارد ...زل زده ام توی چشم های سبز سبز ... فکر میکند...توضیخ می دهد ..فکر میکند ..توضیح میدهد..سرش را بالا می آورد و میگوید کجا؟ ...دستش را که روی کتاب میگزارد  من مست میشوم لحظه ای و دیگر نه مارکس میفهمم نه مانیفست ... لا مذهب عجب دست های قشنگی دارد ..