مادرانه
اسمش محمد است ....با بچه ها رفته ایم بیرون ..نزدیک های آمادگاه ... وارد پاساژ میشیم که عروسک ها رو ببینیم...چشمش میخوره به یه پسر کوچولو با موهای لخت .... غش میرم ...ضعف میکنم ..میرم طرفش میگم شلام شلام ...هوبی ؟ اسمت چیه ؟ محمد ... چند سالته؟ میگه محمد ...نه چند سالته ..ها ...۲ سالمه ...بیشتر از ۲ سال میخوره ...شاید ۳ ساله باشه ... بچه ها رفتن اونطرف تر ..میخوام برم پهلوشون که میگه ...بوسم کن ...طاقت نمیارم ...بغلش میکنم و محکم بوسش میکنم ..میخوام برم که میگه بوسم کن ...میگم من که بوست کردم ..صداش خیلی ارومه ..میگه نه ه ه ه ه ه من میخوام بوست کنم .به لب های غنچه شده اش نگاه میکنم .... سرم رو میارم نزدیک ... بوسم میکنه ... انگار همه دنیا مال من شده .... دلم قنج میره ... هیچ حسی قشنگ تر از این نیست ... من مطمئنم !
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 22:3 توسط امپراطور
|